تبليغاتX
قدمگاه صبح

 

آن زمان که با اندیشه ی خود عزم آشتی کنید ، سخن آغاز گیرد .

 و آن هنگام که تاب زیستن در خلوت دل از کف دهید ، زندگی در لب هایتان جاری شود. و صدا ، موسیقی دل نوازی است که بدان ، اوقات گذرانید و دل ، خوش دارید .

 اما به ترنم این گفتار ، پیوسته نیمی از اندیشه تان معصومانه مقتول گردد . که تفکر ، شاهین ملکوت است و در قفس کلام ، بال های خود را شاید که بگشاید ، اما پرواز نتواند .

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:46 توسط مادامین |

اومدم برم تو تخت تا بعد از ظهری کمی بخوابم.اما انگار یهوئی شیرجه زدم تو خاطرات ساده کودکی ام..خودم هم نمی دونم چطور این تصویر جلوی چشمام اومد.تصویر کودکی 6 7 ساله لب پاشویه ی حوض خونه ی قدیمی مادر.احساس کردم با تمام وجودم میتونم لب حوض چالاپ چلوپ کنم.یه کودک شاداب شیطون که دمپائی آقاجون را پوشیده .اقا جون با قد و قواره 180 -90 سانت .که اینجوری حساب کن اندازه دمپائی شون چه قدر می شد؟! واون دمپائی توی پای دختر بچه ی 7 ساله!!!که پاچه شو زده بالا که خیس نشه اما اونقدر پاهاشو محکم توی آب میکوبه که تمام لباسش خیس شده! حوض...اونم حوض خونه ی مادر..خونه های حالا که حوض نداره اگه داره هم پاشویه نداره  تازه بازم اگه داشته باشه کاشی سبز آبی نداره...

دلم رفته تا باغچه ی کنار حوض ..اونجا همیشه پر گل محمدی ، رز صدپر، رز ساده، رز چند رنگ بود.یه درخت گلابی یه درخت انار یه آبشار طلائی...و شمعدونی قرمز و مارگیریت های سفید که من با کلی تلاش اونها رو دور شیر همون حوض گره می زدم تا رمانتیک بشه!!!

گاهی که فصل گل دادن ابشار طلائی گذشته بود یه شاخه ی بلندشو انتخاب می کردیم برگهاشو می کندیم و شروع می کردیم شمشیر بازی!!یاد راه پله کنار در میفتم که میرفتم بالاش و از روی نرده ی کناری یه جوری سر میخوردم که سرم زودتر از باقی تنم می رسید پائین...نرده ای که حداقل 3 متر ارتفاع داشت!وآقاجون می گفتن:"آقا ، نکون ، میفتی!!"

اون روزا اگه زمین می خوردم بی هیچ اعتنائی دوباره بلند می شدم.

روز اولی که تو مدرسه "آب " را یادمون داده بودند رفتیم خونه مادر..بدون اینکه فکر هچ کاری به ذهنم راه بدم نشستم تا مشقامو تمام کنم..چه لذتی داشت!!  تازه "آب" را یاد گرفته بودم!!

اون روزا تا اونی که یاد گرفته بودم مشق نمی کردم فکر هیچ کار دیگه ای به ذهنم راه نمی دادم.حتی اگه خونه مادر بودم.

اون روزا..آره اون روزا.....خدا آقاجون رو بیامرزه ومادر را سلامتی بده ..اما اون روزا

اون روزا چه خوب بودم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:16 توسط مادامین |

توی تمام  ....

 

"خداوندا مرا مكلّف به تكليفى ساخته‏اى كه خودت از من به آن كار تواناترى، و
قدرتت بر آن و بر من بيش از قدرت من است، پس چنانم كن كه موجب
رضاى تو از من باشد، و از من آنچه را كه موجب رضاى توست برگير آن گونه كه به سلامت من لطمه‏اى نزند.
خداوندا، مرا طاقت بر سختى و مشقت، و شكيبايى بر بلا، و قدرت بر تنگدستى
نيست، پس روزيم را منع مكن، و مرا به خلق خود وامگذار،
بلكه خود به تنهايى نيازم را برآور، و خودت كارساز من باش، و به چشم محبت به من بنگر، و در 
همه امورم مصالح مرا در نظر گير، زيرا اگر مرا به خود واگذارى در كارم
فرومانم، و به كارى كه مصلحت من در آن است نپردازم، و اگر مرا به بندگانت واگذارى
روى درهم كشند، و اگر به اقوامم حوالت دهى محرومم سازند، و اگر عطا كنند 
عطايى اندك و پردردسر دهند، و بر من منّت بسيار گذارند، و بيش از حد نكوهشم نمايند، 
پس اى خداوند، به فضلت بى‏نيازم كن، و به بزرگيت مرتبه‏ام بلند گردان، و به عطاى گسترده‏ات
دستم را گشاده ساز، و به رحمتت در كلّ امور كفايتم كن. بارخدايا بر محمد و آلش درود "

صحیف سجادیه-دعای ۲۲

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:19 توسط مادامین |

با خود صادق باش به زبان خود سخن بگو نه با الفاظ وام گرفته از دیگران.درست همان طور که نمی توانی با صدای دیگری ترانه بخوانی نباید از آن چه با تجربه ی خویش نیاموخته ای سخن بگویی.

جی.پی.وسوانی

کسی که دارای زندگی ساده و طبیعی است هیچ گاه دچار فقر نمی شود.او به هر آنچه دارد خرسند است.اما کسی که زندگی پپیچیده و تصنعی دارد هیچ گاه به اندازه کافی غنی نمی شود.پیوسته بیشتر و بیشتر می خواهد.

جی.پی.وسوانی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:16 توسط مادامین |

 

آرامش

دلگرمی

سکوت

فرصتی شاید برای شروع کردن!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:4 توسط مادامین |

 

اگر تنهاترین تنها شوم، باز هم خدا هست.

او جانشین همه نداشتنهای من است.

چرا اشكهايت را فرو مي خوري؟مگر نه اينكه برتري انسان به واسطه ي همين مرواريدهاي درخشان غلتان است؟ گريه كن تا آرام شوي گريه كن تا بخندي وگريه كن تا انسان باشي! و خداوند اشك را آفريد تا با آن دلت را بشويي و بغضت را افطار كني و برتري ات را بر همگان ثابت كني.

زيباترين آرزويي كه در دل داري بر زبان آور و اندكي اشك نثارش كن خداوند آن را به تو خواهد بخشيد اگر لياقت تو برتر از آن نباشد و يا چاهي بر سر راهت.

عشق خداوند را باور كن

خداوند نه براي زمين و نه براي خورشيد بلكه براي گلهايي كه براي ما مي فرستد چشم به راه پاسخ است.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 12:56 توسط مادامین |

 

"موقع وضو گرفتن مسواک می زد هنگام سوار شدن بر مرکبی برده یا کس دیگری را هم همردیف خود سوار می نمودبر اسب یا استر یا الاغ سوار می شدو بر الاغ بی پالان که تنها افساری داشت سوار می شد.گاهی اوقات پیاده و بدون عبا و عمامه عرقچین و کفش راه می رفت.تشییع جنازه می کرد و در دورترین نقاط شهر به عیادت مریضان می رفت.با فقرا  می نشست و با آنان غذا می خورد و به آنان غذا می داد به اهل فضیلت در تقوی احترام می گذاشت با خوبی کردن به افراد آبرو مند با آنان انس می گرفت.با خویشاوندان صله ی رحم می کرد.بدون این که آنان را بر دیگران مقدم بدارد.مگر به امر خدا.

به فردی ستم نکرد.معذرت افراد را قبول می کرد.بیشترین تبسم را نسبت به دیگران به لب داشت.مگر وقتی که قرآن نازل می شدو یا هنگامی که مردم را موعظه می کرد.گاهی اوقات خنده ی بدون قهقهه می کرد در خوراکی ها و نوشیدنی ها بر غلام ها و کنیزان خود برتری نمی گرفت به کسی ناسزا نگفت زن یا خادمی را لعن نفرمود و اگر کسی سرزنش می شد می فرمود : به او کاری نداشته باشید.هر فردی که برای کاری نزد ایشان می آمد برده آزاد یا کنیز که بود برای انجام کار او بر می خواست. خشن و بد اخلاق نبود.در بازار صدایش را بلند نمی کرد و جواب بدی را به بدی نمی داد.و می بخشید و در می گذشت.

اول از همه سلام می کرد. اگر فردی برای خواسته ای نزد ایشان می آمد با او همکاری می کرد تا مشکلش رفع شود  و هنگامی که دست می داد دست خود را زود تر از دیگری نمی کشید و اول از همه مصافحه می نمود.جز به یاد خدا در جایی نمی نشست و بر نمی خاست و اگر در جایی نماز  می خواند و کسی برای کاری نزد ایشان بود  نماز خود را سبک تر و کمتر می کرد و به او توجه می نمود و می فرمود:آیا حاجتی داری؟

اکثر اوقات به این صورت می نشست که ساق های پا را بلندمی کرد و دست های خود را دور آن حلقه می کرد. و زمانی که داخل منزل می شددر جایی که خالی بود می نشست. و اکثر اوقات رو به قبله می نشست.هر گاه فردی نزد ایشان شرفیاب می شد به او احترام می گذاشت  و حتی گاهی اوقات لباس خود را زیر او پهن می کرد. و یا این که او را بر تشک خود می نشاند.حالت ایشان در خشنودی و خشم یکسان بود و چیزی به جز حق نمی گفت."

آداب زندگی پیامبر-باب دوم-استاد علامه سید محمد حسین طباطبائی 

سال نو را به همه ی دوستان عزیزم تبریک می  گم و امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشیدوهمین طور پیشاپیش میلاد پیامبر مهربانمان را تبریک می گم و برای همه ی شما از خداوند طلب خیر خواهم کرد.

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 18:31 توسط مادامین |