تبليغاتX
قدمگاه صبح
به نام خدا
سلام
امشب خیلی سنگینم.انگار یه کوه روی دوشمه.شب شهادت امام رضاست .دلم گرفته .برای پست قبلی جز یه دوست قدیمی کسی سراغم نیومد. و انگار خدا تنهایی را بهم هدیه کرد دوباره...تنهایی ..ولش کن بذار برم یه جایی بنویسم که خودم باشم و خودش:
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند وآیندو تو هم چنان که هستی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:57 توسط مادامین |

سلام
بعد از چند روز دوندگی و بدو بدو توی اون شهر مون حالا برگشتم خونه.چه قدر احساس میکنم خسته ام اما انگار نه خسته از کار بلکه خسته از بی توجهی به خودم.آدم به خودش که نمی رسه انرژی اش می ره انگار.حواسم که پرت می شه از اصل کاری ها این جوری می شم.
امروز هم به کار گذشت .خونه تکونی اتاقم.گاهی فکر می کنم دل بستگی با حال و روز به هم ریخته ی من یعنی فرار کردن از زیر بار مسئولیت خودم.همیشه فکر می کردم آدم ها اگه قراره به یه راهی بیفتن باید از راه دلشون بیفتن.هنوزم همین اعتقاد را دارم .همیشه هم برام سوال بود که خدا چرا گفته به دلاشون مهر میزنم؟و چه کسانی را می گه و مگه آدم باید چه جوری باشه تا خدا به دلش مهر بزنه ؟حالا انگار تودلم خود خواهی هست .نه یه ذره بلکه زیاد.با خودش نه با خلقش..
هنوز ریشه خیلی روحیات بدی که توی من به وجود آمده را اتفاقات می دونم اما بعد به خودم نهیب می زنم که گویی آن حوادث خودم را به خودم نشان داده و نمی تونسته این همه روی من اثر بذاره.من گول خودم را خورده ام.
کفر یعنی چی؟تا حالا آدم بی پروا دیدی؟ آدمی که فکر می کنه هر کاری می تونه بکنه؟ بعد از بی پروایی اش هراست بگیره ..خودت می دونی راه صد ساله را نمی شه یه شبه رفت، خصوص اگه راه آدم شدن باشه .اگه خلوص باشه خیلی تند می ره ، اما با ین وجود بعضی چیز ها زمان خودش رو می خواد صبر می خواد.آدم هایی که این جوریند یعنی خیلی بی پرواهستند گاهی آدم را به شک می اندازند.احساس می کنی جلوشون مثل زاهد پر ریاضتی هستی که غرورش بر جا مونده...نکنه من به حال زهد افتاده بودم .یا حرص بر خوبی .حرصی بی معنا و بیمار گونه .گمان می کنم این طوری شده ام.انگار اونا از سرچشمه می خورند تو از کوزه..این قدر با شتاب می ره که قدر آن چیزی که در تو است را نمی تواند شناخت.در حالی که در طلب همان ،این چنین با شتاب می رود!!!
علم و فضلی که به چهل سال دلم جمع آورد ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

نه تنها به یغمامی برد که قدرش را هم نمی داند..
بیشتر وقت ها حال پدر مادر ها را بیشتر در ک می کنم در قبال بچه هاشون.هر چی می خواد حالیش کنه که بابا من که به این جا رسیدم این راهها رو رفتم، بچه نمی فهمه...
تو کولی جوان وبی آرام و تیز رو

رنجور می کند نفس پیر من ترا

جهل ما ما رو به خیلی جاها می کشونه ..می ترسم..یه سوالی اون بالا پرسیدم می ترسم عقبه ی این جهلم مجبور به تجربه آن شوم!!آخه آدم به هر چیزی که ازش سر در نمی یاره گرایش پیدا می کنه...نمی خوام تجربه اش کنم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:22 توسط مادامین |

سلام
امروز اربعین بود و یک       (ادامه...)

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:21 توسط مادامین |

به نام خدا

سلام

راستشو می خوایین خیلی کار دارم .اما چون دلم برا انجا تنگ شده بود گفتم یه چیزی بنویسم.راستی کار پروژه پایانی هم داره درست می شه انشاالله ...از دوستی که به من لطف داشتن خیلی ممنونم.

دعا کنید برای همه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 19:30 توسط مادامین |

سلام

چند وقته که دارم دنبال موضوع برای پروژه پایانی می گردم اما چیزی پیدا نمی کنم که دوستش داشته باشم.خدا کنه هر چه زود تر یه چیز خوب پیدا کنم.یه چیزی که واقعا" دلم بخواد روش سرمایه گذاری کنم.

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 15:19 توسط مادامین |

به نام خدا

سلام

 کم کم دارم به اینجا نوشتن عادت می کنم.حتی به فونتش به قیافش .دارم بهش مانوس می شم.امروز به فاتحه پدر یکی از دوستام رفته بودم.دختری که خیلی برام ناز و قشنگ بود و حالام گریه کردنش دل همه را ریش می کرد.خدا پدرش را بیامرزه.هر چه قدر که دلمان را گاهی به این تکنولوژی های نو به نو خوش میکنیم به مضرات انها هم نزدیک تر می شیم.ماشین تند رو و موبایل از عوامل اصلی سانحه و کشته شدن پدر دوستم بود.گرچه می دونم اگه ازشون درست استفاده کنیم ضرر ندارن ولی نمی تونم چشمم را به این چیز ها ببندم.

اصلا" بیشتر وقتها توجیه و درک حوادث این چنینی برایم بسیار سخته.دوست من آنچنان دختر صاف و پاکی بود که شاید هیچ وقت نمی رفت به خدا بگه چرا بابامو ازم گرفتی چرا این طور شد.برعکس من که سر هر حادثه ای دنبال علتش می گردم و روی یه چیزی ذوم می کنم.بیشتر وقتها هم گیج تر می شم  .

الکی گیر می کنم.اصلا" اگه این اتفاق برای من افتاده بود بهش راضی می شدم؟گلایه نمی کردم؟می گم چرا گلایه می کردم.اما مطمئن بودم اون دوستم نمی کنه.مثل آب می مونه.از خودم می پرسم من اشتباه میکنم یا نه؟اون کارش درسته؟من دلم مریضه؟خود خواهم؟یا سوالم اشتباهه؟نمی دونم واقعا".

حس و حال ساده و قشنگ اون انگار برام می شد معنی رضا..یعنی بهشت یعنی بالا...

چه طور من توی این چهار سال اونو این طوری ندیده بودم؟

گاهی با خودم می گم هر وقت آدم خیلی ناراضیه یا توقع داره کاری که در اختیارش نبوده یا نمی شده را انجام بده یا  می تونسته انجام بده و نداده بعد اینو از دیگران بدونه

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:1 توسط مادامین |

به نام خدا

 سلام

سر کلاس دکتر مینایی که می رم یه حس و حال خاصی دارم..گاهی ارزوی آدم شدن می کنم.گاهی دلم می خواست یه جایی بهتر از اینجایی بودم که هستم یه جایی که واقعا" برام معنی دانشگاه و علم اموزی بده.نمی دونم چه جوری بگم..دلم می خواست یه سختی دلچسب و آدم ساز می کشیدم تا یه ذره به خودم اعتماد پیدا می کردم...

از این که دانشگاه رفتم پشیمون نیستم..از این که چرا این رشته را هم خوندم پشیمون نیستم.از این پشمونم که چرا تو دانشگاه و این وضعیت دانشگاهها انگیزه های اصلی و علایق قشنگم را ازم گرفته.

من نمی دونم بقیه برای چی درس می خونن اما من قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم می خواستم درس بخونم که لذت ببرم.که عمرم را به یه کار قشنگ گذرونده باشم.زیاد براش سرمایه گذاشتم...از خونه وکاشونه کندم و اومدم یه جایی که می دونستم سطحش از سطح شهر خودمون پایین تره.تحمل یه جایی که برات پایین تره خیلی سخته.خدا شاهده من برای تکون دادن این محیط و رشد دادنش کار کردم.ننشستم نگاه کنم.اما اونجا همش از من انرژی گرفت.

حالا که میخوام برگردم خونه واقعا" نمی دونم چی دارم.یه حال غریبی دارم.ناراضی یا؟شبیه زندانی ای که ازادش میکنن ولی دیگه از ازادی می ترسه.از شهرم میترسم.از خونمون..از قانون هاش..همین جا که نمیتونستم دوری شو تحمل کنم.

در تنگ قفس باز و افسوس

 که بال مر غ آوازم شکسته است

نکند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:19 توسط مادامین |