یه تکه شعر از عمان سامانی از اون گنجینه الاسرار زیبا هست که من خیلی دویت دارم و اینجا می نویسم:
سری اندر گوش هر یک باز گفت
باز گفت این راز را باید نهفت
با مخالف پرده دیگرگون زنید
با منافق نعل را وارون زنید
خوش ببینید از یسارو از یمین
زانکه دزدانند ما را در کمین
بی خبر زین ره نگردد تا خبر
ای رفیقان پا نهید آهسته تر
.
هر که نقش پای دارد گو میای
پایِ ما را نی اثر باید نه جای
کس مبادا ره بدین مستی برد
پی بدین مطلب به تردستی برد
در کف نامحرم افتد راز ما
بشنود گوش خران،آواز ما
راز عارف در لبِ عام اوفتد
تشتِ اهل معنی از بام اوفتد
عارفان را قصه با عامی کشد
کارِ اهل دل به بدنامی کشد
گاهی این قدر حرف دلم است که مدتها بی اختیار پیش خودم زمزمه اش می کنم
به نام خدا
سلام
امروز باز بعد از چند
به نام خدا
سلام...بالاخره یه کم حس (ادامه...)