تبليغاتX
قدمگاه صبح
به نام خدا

یه تکه شعر از عمان سامانی از اون گنجینه الاسرار زیبا هست که من خیلی دویت دارم و اینجا می نویسم:

سری اندر گوش هر یک باز گفت

باز گفت این راز را باید نهفت

با مخالف پرده دیگرگون زنید

با منافق نعل را وارون زنید


خوش ببینید از یسارو از یمین

زانکه دزدانند ما را در کمین

بی خبر زین ره نگردد تا خبر

ای رفیقان پا نهید آهسته تر

 .
هر که نقش پای دارد گو میای

پایِ ما را نی اثر باید نه جای


 کس مبادا ره بدین مستی برد

پی بدین مطلب به تردستی برد

در کف نامحرم افتد راز ما

بشنود گوش خران،آواز ما


 راز عارف در لبِ عام اوفتد

تشتِ اهل معنی از بام اوفتد


عارفان را قصه با عامی کشد

کارِ اهل دل به بدنامی کشد

گاهی این قدر حرف دلم است که مدتها بی اختیار پیش خودم زمزمه اش می کنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:6 توسط مادامین |

دوباره هر چی نگاه می کنم می بینم اون پست قلبی هم شد گله از کار دنیا و مردم دنیا...خدایا آخه تو این وسط کجایی؟یه نشونی بده ..به قول یکی از بچه ها "این قدر اینویز نباش"...حالا راستش اینه که ایراد از چشم ماست.خیلی خوب قبول ایراد از چشم ماست.اما حالا که ایراد از ماست و ما هم تا دلت بخواد خوب ایراد داریم.تو که نداری یه جوری نشون بده که ما ببینیم.تازه اگه ندیدیم.یکی بزن پس کله مون تا چشامون واشه..اما خیلی سفت نزنی ها... دستت درد نکنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:34 توسط مادامین |

                                                         

    به نام خدا          

سلام

امروز باز بعد از چند        (ادامه...)

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:24 توسط مادامین |

به نام خدا

سلام...بالاخره یه کم حس              (ادامه...)

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:18 توسط مادامین |