هوس دارم خودم را ملامت كنم. (ادامه...)
نمی خوام مفصل بنویسم .همین قدر بگم که دیروز جشن فارغ التحصیلی برگزار کردیم و (ادامه...)
یا رب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده
چشم بینا ، جان آگاه و دل بیدار ده
هر سر موی حواس من به جایی میرود
این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده
دردل تنگم ز داغ عشق شمعی بر فروز
خانه ی تن را چراغی از دل بیدار ده
مدتی شد تا ز سر مشق جنون افتاده ام
سر خطی از نوبه این مجنون بی پرگار ده
نشئه پا در رکاب می ندارد اعتبار
مستی دنباله داری همچو چشم یار ده
مدتی گفتار بی کردار کردی مرحمت
روزگاری هم به من کردار بی گفتار ده
شیوه ارباب همت نیست جود ناتمام
رخصت دیدار دای طاقت دیدار ده
سینه ای چون چنگ لبریز فغانم داده ای
صد دهن در ناله کردن همچو موسیقار ده