تبليغاتX
قدمگاه صبح
تا زمیخانه و می نام و نشان خواهد بود        سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حلقه ی پیر مغان از ازلم در گوش است        بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه          که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
برو ای زاهد خود بین که ز چشم منو تو        راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز  تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
چشمم آندم که ز شوق تو نهد سر به لحد    تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد     زلف معشوقه بدست دگران خواهد بود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:30 توسط مادامین |

از خود می پرسم زندگی چه وقت خالی از مبارزه بوده است؟خالی از جنگ.خالی از تلاش.گمان نمی کنم هیچ وقت بوده باشد.آن قدر حرف هایم را با خودم گفته ام که نمی دانم از کجایش شروع کنم.همیشه فکر می کردم وقتی حرف از اعتقاد است باید محکم بود و جنگجو...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:37 توسط مادامین |

(موسى) گفت: «پروردگارا! سينه‏ام را گشاده كن؛ (25)

و كارم رابرايم آسان گردان! (26)

و گره از زبانم بگشاى؛ (27)

تا سخنان مرا بفهمند! (28)

و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده... (29)

برادرم هارون را! (30)

با او پشتم را محكم كن؛ (31)

و او را در كارم شريك ساز؛ (32)

تا تو را بسيار تسبيح گوييم؛ (33)

و تو را بسيار ياد كنيم؛ (34)

چرا كه تو هميشه از حال ما آگاه بوده‏اى!» (35)

فرمود: «اى موسى! آنچه را خواستى به تو داده شد! (36)

و ما بار ديگر تو را مشمول نعمت خود ساختيم... (37) - طه

بعضی وقت ها آیه های قرآن این قدر به آدم انرژی میده..انگار راحت تر از هرسخنی ،هرپیچ وتابی ...

پ ن 1:دیروز علی رغم تلاش من بلاگفا با من لج کرده بود،هر کار می کردم راه نمیداد..بالاخره آخر شب آشتی کردیم...وقتی خدا نخواد هیچی پیش نمیره

پ ن 2:(....) یه چیزی مینویسم بعد می ترسم درست نباشه ....اون وقت مجبورم جاش نقطه بذارم!!

پ ن 3: یا ربی تقبل توبتنا الله


+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:10 توسط مادامین |

شروع کرده ام آرام آرام، در خانه قدیمی خودم

چند روز است می شوم آماج دنیائی از افکار آماجی از حرف ،می آیند می روند قصه می گویند حرف می زنند نزدیک می ایند قیافه می گیرند ،نگاهشان می کنم بعد می رود یکی دیگر می آید و من همین طور نمی دونم باهاشون چی کار کنم..گاهی خوشحالم می کنند گاهی افسوسم می دهند  و شاید خودشان هم خوب می دانند که من یکباره نمی توانم همه شان را پیش خود نگاه دارم یا بنویسم .. در همین حین و بین من به حس خوب بی ادعا بودن برای حرف می رسم ..و می گویم چه خوش بود اون دمی که خود را آزاد از سخن می یافتم..والان هم ادعائی ندارم..ادعائی نداشته ام و ندارم..نمیدانم ، می دانی این حس را ؟  ..ادعائی ندارم

در این حین و بین خالی از تصویر خالی از پیش بینی هم نبودم...می نگریستم ،به یاد می آوردم..پرواز..این کلمه ای که معنی اش را وقت خاصی فهمیدم..تصویر ..تصویر پرنده،تصویر پروانه ،تصویر قفس ،تصویر جنب و جوش برای رهائی از قفس و تصویر شکستن ،تصویر جراحت ، تصویر شکسته بالی...

یاد این شعر می افتم:

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پرو بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

اینها را به خاطر می آورم،مرور می کنم

باور نمی کنید اما هنوز هم می گویم کار های دیگری  غیر از نوشتن اینجا مانده است ، غافل نیستم اگر نگاه کنی ..اگرخوب نگاه کنی

اینجا همه هر لحظه می پرسند: "حالت چطور است؟"

اما کسی یک بار از من نپرسید:" بالت.."



+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:50 توسط مادامین |

سلام

همین طور که دارم بعد از مدت ها کلماتی رو توی وبلاگ می نویسم به جملاتی که توی پست قبلی نوشته ام فکر می کنم ..خصوص به جملات آخر:

 اما به ترنم این گفتار ، پیوسته نیمی از اندیشه تان معصومانه مقتول گردد . که تفکر ، شاهین ملکوت است و در قفس کلام ، بال های خود را شاید که بگشاید ، اما پرواز نتواند .


شاید برای همین است که مدت هاست نخواسته ام بنویسم....اما این روز ها گاهی فکر می کنم نکند با ننوشتن همه ی اندیشه مان مظلومانه مقتول شود!!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:31 توسط مادامین |