تبليغاتX
قدمگاه صبح
چند سال پیش روی دیوار خوابگاه یه مقوای اشتنباخ چسیوندم و شروع کردم به کشیدن نقاشی..نقاشی با مداد.. سیاه وسفید...نقشش را دوست می داشتم..عکس مسیح با کودکی که به آرامش روی زانویش نشسته است...خیلی دلم می خواست جای آن بچه باشم

دوستش داشتم...
بعد هم که تمام شد قابش کردم زدم به دبوار خونه
اما نقاشی های من هیچ وقت بی مسما نشده است.. همیشه یک باری را با خود همراه داشته است...

بعد از تجربه بک دوره نقاشی با مداد تازه فهمیدم که چه ایراد هایی توی اون نقاشی وجود داره و چه قدر ناشیانه بعضی از قسمت ها کشیده شده..
همش یا خودم می گفتم دلم می خواد اون نقاشی را دوباره بکشم ولی میدونستم زحمتش زیاده و همتش دست نمیده
چند روز پبش که از طبقه پائین به بالا اسباب کشی می کردیم تصمیم گرفتم که این کار رو یکنم،دوباره بکشمش..اون نقاشی که زمان کشیدنش مقارن با بسیاری تجربیات عجیب غریب شد......با هزار زحمت و درد سر از توی قاب درش آوردم

دوباره این فرصت را دارم که نقاشی را ،نقشم را تقویت کنم و این برایم خیلی امیدوار کننده است ..می تونم دوباره بسازمش قوی تر، پخته تر...

تو فکر نقاشی بودم یهو این بیت به یادم اومد:نقش با نقاش کی نیرو کند؟

اما نقش های من با من نیرو می کنند.هر چیزی بر جا بگذاری با تو نیرو می کند..حتی همین نوشته ها..می نویسم اما کجا این نوشته ها می تواند حرفی را به تمامی بزند ...همیشه نوشتن ناقص می ماند..مثل حرف های من که گفته هاش یک قطره از دریای نگفته هاش  نمی شود...

حالم خوب است...می گویند حال نکو در قفای فال نکوست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 19:30 توسط مادامین |

” یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود “منطق ماشین دودی”. می گفتیم منطق ماشین دودی چیست ؟  می گفت: من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم . وقتی بچه بودم ، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقت ها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران – شاه عبدالعظیم بود. من می دیدم که وقتی قطار در ایستگاه ایستاده بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: ببین چه موجود عجیبی است !! معلوم بود یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین که راه می افتاد، بچه ها سنگ برمی داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد ، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر باید برایش اعجاب قائل بود ، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم . دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است ، که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است ، مورد احترام است. تا ساکت است ، مورد تعظیم و تجلیل است . اما همین که راه افتاد و یک قدم برداشت ، نه تنها کسی کمکش نمی کند ، بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه ی یک جامعه ی مرده است . ولی یک  جامعه ی زنده ، فقط برای کسانی احترام قائل است ، که متکلم هستند ، نه ساکت ؛ متحرکند نه ساکن ؛ با خبرترند نه بی خبرتر .”

استاد شهید مرتضی مطهری – حق و باطل

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:16 توسط مادامین |