تو فکر نقاشی بودم یهو این بیت به یادم اومد:نقش با نقاش کی نیرو کند؟
اما نقش های من با من نیرو می کنند.هر چیزی بر جا بگذاری با تو نیرو می کند..حتی همین نوشته ها..می نویسم اما کجا این نوشته ها می تواند حرفی را به تمامی بزند ...همیشه نوشتن ناقص می ماند..مثل حرف های من که گفته هاش یک قطره از دریای نگفته هاش نمی شود...
حالم خوب است...می گویند حال نکو در قفای فال نکوست
” یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود “منطق ماشین دودی”. می گفتیم منطق ماشین دودی چیست ؟ می گفت: من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم . وقتی بچه بودم ، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقت ها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران – شاه عبدالعظیم بود. من می دیدم که وقتی قطار در ایستگاه ایستاده بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: ببین چه موجود عجیبی است !! معلوم بود یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین که راه می افتاد، بچه ها سنگ برمی داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد ، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر باید برایش اعجاب قائل بود ، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم . دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است ، که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است ، مورد احترام است. تا ساکت است ، مورد تعظیم و تجلیل است . اما همین که راه افتاد و یک قدم برداشت ، نه تنها کسی کمکش نمی کند ، بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه ی یک جامعه ی مرده است . ولی یک جامعه ی زنده ، فقط برای کسانی احترام قائل است ، که متکلم هستند ، نه ساکت ؛ متحرکند نه ساکن ؛ با خبرترند نه بی خبرتر .”
استاد شهید مرتضی مطهری – حق و باطل