تبليغاتX
قدمگاه صبح - اون روزا

اومدم برم تو تخت تا بعد از ظهری کمی بخوابم.اما انگار یهوئی شیرجه زدم تو خاطرات ساده کودکی ام..خودم هم نمی دونم چطور این تصویر جلوی چشمام اومد.تصویر کودکی 6 7 ساله لب پاشویه ی حوض خونه ی قدیمی مادر.احساس کردم با تمام وجودم میتونم لب حوض چالاپ چلوپ کنم.یه کودک شاداب شیطون که دمپائی آقاجون را پوشیده .اقا جون با قد و قواره 180 -90 سانت .که اینجوری حساب کن اندازه دمپائی شون چه قدر می شد؟! واون دمپائی توی پای دختر بچه ی 7 ساله!!!که پاچه شو زده بالا که خیس نشه اما اونقدر پاهاشو محکم توی آب میکوبه که تمام لباسش خیس شده! حوض...اونم حوض خونه ی مادر..خونه های حالا که حوض نداره اگه داره هم پاشویه نداره  تازه بازم اگه داشته باشه کاشی سبز آبی نداره...

دلم رفته تا باغچه ی کنار حوض ..اونجا همیشه پر گل محمدی ، رز صدپر، رز ساده، رز چند رنگ بود.یه درخت گلابی یه درخت انار یه آبشار طلائی...و شمعدونی قرمز و مارگیریت های سفید که من با کلی تلاش اونها رو دور شیر همون حوض گره می زدم تا رمانتیک بشه!!!

گاهی که فصل گل دادن ابشار طلائی گذشته بود یه شاخه ی بلندشو انتخاب می کردیم برگهاشو می کندیم و شروع می کردیم شمشیر بازی!!یاد راه پله کنار در میفتم که میرفتم بالاش و از روی نرده ی کناری یه جوری سر میخوردم که سرم زودتر از باقی تنم می رسید پائین...نرده ای که حداقل 3 متر ارتفاع داشت!وآقاجون می گفتن:"آقا ، نکون ، میفتی!!"

اون روزا اگه زمین می خوردم بی هیچ اعتنائی دوباره بلند می شدم.

روز اولی که تو مدرسه "آب " را یادمون داده بودند رفتیم خونه مادر..بدون اینکه فکر هچ کاری به ذهنم راه بدم نشستم تا مشقامو تمام کنم..چه لذتی داشت!!  تازه "آب" را یاد گرفته بودم!!

اون روزا تا اونی که یاد گرفته بودم مشق نمی کردم فکر هیچ کار دیگه ای به ذهنم راه نمی دادم.حتی اگه خونه مادر بودم.

اون روزا..آره اون روزا.....خدا آقاجون رو بیامرزه ومادر را سلامتی بده ..اما اون روزا

اون روزا چه خوب بودم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:16 توسط مادامین |